من ونوه هام، مدینه النبی ،سال ۱۴۱۴ هجری شمسی ……

سال 1414 هجری شمسی

من و نوه هام،مدینه النبی،حرم ائمه بقیع (علیهم السلام)

 

 

دست نوه هام و گرفتم و باهم اومدید تو صحن مسجد النبی.بعد از زیارت رسول الله (صلی الله و علیه و آله)  زیارت بقیع خیلی می چسبه.

 

 

دفعه قبل که تنهایی اومده بودم، اینقدر از حال و هوای اینجا برای نوه هام تعریف کردم که این دفعه همشون همراهم اومدن.بزرگه ۱۰ سالشه، کوچیکه ۵ سال،بقیشون هم بین ۵ تا۱۰ سال.هر ۶تاشون بهم میگن مامانی.

دستشون و می گیرم و به سمت بقیع حرکت می کنیم.جلوی درب ورودی می ایستیم و اذن دخول می خونیم.

فاطمه: مامانی اینجا کجاست؟

من: به اینجا میگن بقیع.

علی: اونجا چرا چهارتا گنبد هست؟

من: اونجا مزار شریف چهارتا از امام هامون هست.الان که وارد بشیم ضریح شریفشون و می بینید.

 

 

 

 

زهرا: مامانی! اون گنبد بزرگه رو ببین!  چقدر قشنگه!

حسین: چرا اون از همه بزرگترها؟!

من: بیاید بریم.اول باید اونجارو زیارت کنیم.

وآهسته آهسته به سمت حریم شریف بانوی دو عالم حرکت می کنیم.قلبم داره تند تند میزنه…

خدایا یعنی دارم این روزها رو می بینم…

چقدر حسرت کشیدیم برای دیدن این روزها…

با کشیده شدن چادرم،به خودم اومدم.به بچه ها نگاه کردم.دیدم همشون بهت زده نگاهم می کنن.

حسن: مامانی!  مامانی! جواب بده دیگه!

من: جانم مامانی،چی شده؟

زینب: چرا داری گریه می کنی؟

من: بیاید بریم بچه ها.بعد از زیارت می خوام یه قصه براتون تعریف کنم.

باهر قدمی که به سمت حرم حضرت فاطمه (سلام الله علیها) برمی دارم، ضربان قلبم تند تر میشه.

وارد شدیم.رو به ضریح ایستادیم.

السلام علیک یا فاطمه الزهرا…

السلام علیک یا صدیقه الشهیده…

آدم اونجا حال و هوای عجیبی داره که تو حرم هیچ کدوم از ائمه پیدا نمیشه.یاد یه روایت از امام حسن عسکری ( علیه السّلام)  افتادم.حضرت فرمودند:ما بر مردم حجیم ومادرمان فاطمه بر ما ائمه حجت است.(نقل به مضمون)

آدم با حال و هوای عجیب اینجا می فهمه چرا یکی از القاب حضرت، لیله القدر هست.اصلا دلم نمی خواد برگردم ایران.کاش می شد برای همیشه اینجا بمونم.

پارسال که رفتم برای خادمی حرم ثبت نام کنم،گفتن متقاضی خیلی زیاده.فعلا ثبت نام نداریم.خیلی دلم شکست.دلخوشی ما هم شده همین سالی یک بار زیارت.

بچه ها گرسنه شدن،باید برای شام برگردیم هتل.بعد از زیارت بقیع به سمت هتل حرکت می کنیم.

فاطمه که از همه بزرگتره گفت: مامانی، قرار بود برامون قصه بگی!

گفتم: یادم نرفته مامان جان.پدرومادر تون منتظرتون هستند. بریم تو راه براتون تعریف می کنم.

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.

اون قدیم قدیما، دنیا خیلی بد بود.همه جا جنگ بود،یه عده بودن به نام صهیونیست ها که می خواستن همه دنیا مال اونا باشه،اما ما باور داشتیم که امام زمانمون میاد و دنیا مال ما میشه.

 

 

 

 

اون موقع صهیونیست ها اگر می تونستن خودشون مسلمون هارو می کشتن،مثل لبنان و فلسطین.اگر هم نمی تونستن مستقیم این کارو انجام بدن،غیر مستقیم و توسط دیگران مسلمون کشی می کردن،مثل ایران و عراق و سوریه و یمن.

خلاصه همه جا،هرجوری که دستشون می رسید و می تونستن،مسلمون می کشتن. بیست سال پیش حدود ۸۰۰۰ نفر رو تو مراسم حج کشتن و به روی خودشون هم نیاوردن.اما اون اتفاق باعث نابودی سعودی ها شد.بعد از اون کشتار،یمن عربستان و فتح کرد،مکه و مدینه ازدست وهابی ها دراومد و افتاد دست یمنی ها.ماهم که با یمن دوست بودیم،اومدیم و اینجا رو آباد کردیم.

 

 

 

اون وقت ها بقیع هیچی نداشت.شب ها تاریک تاریک بود.حتی اجازه زیارت بقیع رو هم نمی دادن.پشت پنجره های بقیع می ایستادیم و با اشک و آه و حسرت سلام می کردیم.

بعد از فتح عربستان توسط یمن، با خیال راحت اومدید اینجاوشروع کردیم به ساخت و ساز.مثل عراق که وقتی صدام نابودشد،رفتیم کربلا و نجف و کاظمین و سامرا رو آباد کردیم.

سرمون گرم ساختن بقیع بود و از طرفی درگیر جنگ با اسرائیل بودیم،یه روز خبر اومد که یه نفر تکیه به دیوار کعبه ندای انا المهدی سرداد…

امام مون که اومد قبر مادرش و هم نشون داد.

برای جبران این هزار و چهارصد سالی که غریب بود و حرم نداشت، بزرگترین و باشکوه ترین حرمی رو که می تونستیم بسازیم،برای این خانم ساختیم.

خب دیگه رسیدیم.بریم پیش بابا و مامانتون شام بخوریم، هفته دیگه میخوایم بریم مسجد الاقصی ، بقیه قصه رو اونجا براتون تعریف می کنم.

قصه نابودی اسرائیل و ظهور آقا…

 

یک دیدگاه در “من ونوه هام، مدینه النبی ،سال ۱۴۱۴ هجری شمسی ……

پاسخ دادن به zeinab لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *